در بيداري لحظهها
پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد.
مرغي روشن فرود آمد
و لبخند گيج مرا برچيد و پريد.
ابري پيدا شد
و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد .
نسيمي برهنه و بي پايان سر كرد
و خطوط چهرهام را آشفت و گذشت.
درختي تابان
پيكرم را در سايه سياهش بلعيد.
طوفاني سر رسيد
و جا پايم را ربود.
نگاهي به روي نهر خروشان خم شد:
تصويري شكست.
خيالي از هم گسيخت.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:43 توسط گيله مرد |

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:30 توسط گيله مرد |
THE BUTTERFLY AND THE COCOON پیله و پروانه A small crack appeared on a cocoon روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon. شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن ار سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد Then the butterfly stopped striving it seemed that she was exhausted and couldn't go on trying. آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors. the buterfly came out of cocoon easily, but her budy was tiny and her wings were wrinkled. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بالهایش پروکیده بودند The man continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to protect her body. But it didn't happen! آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثۀ او محافظت کند ! اما چنین نشد As a matter of fact, the butterfly had to crowl on the ground for the rest of her life, for she could never fly. در واقع پروانه ناچار شد همۀ عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند The kind man didn't realize that God had arranged the limitation of cocoon, and the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward. آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود، تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد Sometime struggling is the only thing we need to do. گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم If God had provided us with on easy life to live without any difficults, then we became paralysed, couldn't become stronge, and could not fly. اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم، فلج می شدیم به اندازۀ کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم I asked for strenght, and He provided me with enough difficulties to become srtong. I asked for knowledge and He provided me with problems to solve. من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی شوم من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد I asked asked for prosperting and promotion, and He provided me with ability to think and hands to work. I asked for bravery, and He provided me with obstacles to overcome. من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد، تا آنها را از میان بردارم I asked for motivation, and He showed me people who needed help. I asked for love and He provided me with opportunity to give love to others. من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که ن
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 18:58 توسط گيله مرد |
تلخترين چيز در اندوه امروزمان ، خاطره شادماني ديروزمان است. .. جبران خليل جبران
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 18:51 توسط گيله مرد |
همیشه فکر کن توی یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی پس تا می توانی به طرف کسی سنگ پرتاب نکن چون اولین چیزی که می شکنه دنیای خودته
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 18:51 توسط گيله مرد |
بار خدایا : از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار: نگاهی ، یادی، تصویری، خاطره ای ، برای آن هنگام که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بوده ایم...آمین
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 23:45 توسط گيله مرد |
مهم نيست که قشنگ باشي ... قشنگ اينه که مهم باشي
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 23:44 توسط گيله مرد |
بارون نباش كه با التماس خودت رو به شبشه بكوبي ... ابر باش كه همه منت باريدن تو رو بكشن
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 23:43 توسط گيله مرد |
مي دوني آدما بين «الف» تا « ي» قرار دارند . بعضي ها مثل "ب" برات مي ميرند،مثل "د" دوستت دارند، مثل "ع" عاشقت مي شوند، مثل "م" منتظر مي مونند، تا يک روز مثل "ي" يارت بشن
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:59 توسط گيله مرد |
دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟ دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟ دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگر بره و همه چیزو با خودش ببره... حتی اگر از اون فقط های های گریه ی شبانت بمونه و عطر اخرین نگاهش... حتی اگر بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه دیدی؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟ بر میگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا مطمئن بشی خودش نبوده
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:58 توسط گيله مرد |
زندگي چون قفسي است قفسي تنگ پر از تنهايي و چه خوب است لحظه ي غفلت ان زندانبان بعد از ان هم... پرواز
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:57 توسط گيله مرد |
دوست دارم با تو باشــــم ای نگــار آشــنا پر کشـــم از شــــهر غربت تا دیـار آشـــنا دوست دارم غنچه ای باشم درون باغ گل تا
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:56 توسط گيله مرد |
شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:51 توسط گيله مرد |
سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 17:9 توسط گيله مرد |
کودکی گفتند:عشق چیست؟ گفت: بازی به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی به جوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟ گفت: عمر به عاشقی گفتند: عشق چیست؟ چیزی نگفت. اهی کشید و سخت گریست...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 17:7 توسط گيله مرد |
به خودم گفتم: شعور یک گیاه، در وسط زمستان، از تابستان گذشته نمی آید، از بهاری می آید که فرا خواهد رسید. گیاه به روزهایی که رفته اند، نمی اندیشد، به روزهایی می اندیشد که خواهند آمد. اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد، چرا -ما انسانها- باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه می خواهیم، دست یابیم؟
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 17:6 توسط گيله مرد |
ما رو باش رو چه درختي اسممون رو جا ميذاريم قسمي جز اون دو چشم نامسلمون كه نداريم به هواداري تو شيشه ميخوه رو با سنگ شكستيم نارفيق سنگ و شيشه اگه دشمن, من و تو كه موندگاريم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:0 توسط گيله مرد |
به اين غروب غريبم بخند حرفي نيست طلسم اشک مرا با فريب دزديدند تو هم براي فريبم بخند حرفي نيست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 11:59 توسط گيله مرد |
در حیرتم از مرام این مردم پست این طایفه ی زنده کش مرده پرست
تا هست می کّشندش به خاری به جفا تا مُرد می برندش به عزت سر دست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:24 توسط گيله مرد |
وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 20:39 توسط گيله مرد |